داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
روزی الاغی هنگام چریدن در صحرا متوجهی وجود چند کلاغ بر روی تپهای شد و به سوی آنها رفت. او متوجه شد که ننهکلاغه مشغول پختن غذایی است که او نمیشناسد. ننه کلاغه گفت که برای نهار، آش صابون میپزم و مرتب از آن تعریف کرد. الاغه که به شدت تحریک شده بود با دعوت آنها بر سر سفره رفت، ولی از دیدن کاسهی کوچکی که برایش گذاشته بودند ناراحت شد. ننهکلاغه گفت که کاسهی بزرگتری ندارند و الاغه باید از همان ظرف غذا بخورد. الاغه گفت که باید دیگ غذا و سهم بقیه را به او بدهند، بنابراین به سوی دیگ رفته ولی قبل از آن که سرش را به داخل دیگ ببرد، ننه کلاغه با ملاقه به سرش کوبید. بر اثر این ضربه او برای چند لحظه چیزی را ندید و وقتی چشم باز کرد کلاغها را دید که سفرهی خود را به روی بلندترین درخت پهن کرده و بدون آن که ذرهای آش به او بدهند، غذای خود را خورده بودند. داستان مذکور در قالب شعر و به زبان کردی بازگو گردیده است.