داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«مریم» در یک خانوادة پرجمعیت در روستایی در حومة تهران به دنیا آمد. او هشت ساله بود که پدر خود را از دست داد و دلبستگی عجیبی به دخترعموی خود «نازنین» پیدا کرد. عمویش «رضا» او را نزد خود در تهران برد و در آنجا تحصیل کرد و در دانشگاه شیراز قبول شد. در دانشگاه با دختری به نام «سپیده» و برادرش «سیامک» آشنا شد و بعد از فارغالتحصیلی مدتی نزد خانوادة سپیده رفت. سیامک قبلا از مریم خواستگاری کرده بود، و مریم مدتی که در خانة آنها بود دلبستة او شده و قرار ازدواج و خواستگاری گذاشته بودند، اما همان شب پدر و عموی سیامک، دخترعمویش «افسانه» را به نامزدی او درآوردند و پدر سیامک در برابر مخالفت سیامک، بیمار شد. سیامک برای این که حال پدر وخیمتر نشود تسلیم خواست آنها شد. مریم نیز به یک روستای دورافتاده برای تدریس رفت و بعد با «علی» مردی بزرگ و باگذشت ازدواج کرد. سه سال بعد علی فوت کرد، در حالی که فرزندی از خود به یادگار گذاشت و دوباره مریم در برابر سرنوشتی نامعلوم قرار گرفت.