داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
در یک دشت بزرگ، در کنار چادرهای یک ایل چادرنشین، پسر کوچکی روی تختهسنگ بزرگی منتظر نشسته بود. پدرش رفته بود تا برای او اسبی بخرد. پسرک به جاده که به طرف تپهی بزرگی میرفت، نگاه میکرد. او با خود میاندیشید که چه اسبی میخواهد؛ او به رنگ اسب ـ که سفید یا سیاه باشد ـ و به یالهایش میاندیشید و با خود میگفت که اسبش باید بزرگ و قوی باشد وگرنه به پدرش خواهد گفت که آن اسب را نمیخواهد. سرانجام پدرش با بچهاسبی قهوهایرنگ از راه میرسد و به پسر میگوید که این اسب احتیاج به مراقبت دارد، زیرا به تازگی مادرش را از دست داده است. پسر نیز با آن که آرزوی اسبی بزرگ و قوی را دارد، بچهاسب را میپذیرد.