داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
«قرمزی» هر روز صبح که از خواب برمیخواست، از مادرش سراغ پدر را میگرفت، اما مادر مثل همیشه جواب مبهمی میداد. تا این که قرمزی تصمیم گرفت خود در دریای بزرگ به جستوجوی پدر بپردازد. پس یک روز صبح بدون اجازة مادر از خانه خارج شد و به راه افتاد. او از ماهیهای مختلفی سراغ پدرش را گرفت تا این که به اردکماهی پیر رسید. اردکماهی داستان پدر قرمزی را برای او بازگو کرد و گفت که پدرش یک ماهی شجاع و بینظیر است که سالها قبل، چندین روز پس از به دنیا آمدن قرمزی، به همراه ماهیهای دیگر در تور ماهیگران گرفتار شد و با شجاعتی که از خود نشان داد توانست ماهیهای دیگر را نجات دهد، اما خود طعمة ماهیگیران شد. ماهی کوچولو پس از شنیدن ماجرا نزد مادرش بازگشت؛ در حالی که یاد پدر در قلبش زنده بود.