داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
در زمانهای دور، پیرزن دانا و مهربانی در مزرعهای زندگی میکرد. گرگی که در اطراف مزرعه لانه داشت، تصمیم گرفته بود تا پیرزن را بخورد. برای همین نقشهای کشید و سبزههای پایین مزرعه را آتش زد. پیرزن مهربان تا آتش را دید، حیوانات خانگی خود را از آنجا دور کرد، اما خودش تنها در حلقة آتش ماند. گرگ بدجنس به طرف او رفت، اما پیرزن ـ کدو تنبلی را که در آنجا کاشته بود برید و به داخل آن رفت. او آنقدر تکان خورد تا کدو قل خورد و به پایین تپه رسید. به این ترتیب پیرزن از نقشة گرگ در امان ماند، اما گرگ بدجنس در آتش باقی ماند و دست و پایش سوخت. داستان تخیلی حاضر برای کودکان گروه سنی «ب» و «ج» تهیه شده است.