داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
من نسیم پارسا، ۲۷ ساله، روان پرستار آسایشهای سایههای روشن هستم. آسایشگاهی با ساختمانی قدیمی اما بزرگ و تمیز که در اولین قدم با آبنمایی سفید و زیبا در کنار درختان سرسبز، انرژی فوقالعادهای به جان بیننده تزریق میکند و با دیدن مسائل جالبی که در هیچ جای دیگری نمیتوانیم آنها را مشاهده کنیم، به این نتیجه میرسید که بیمارستان روان پزشکی آنطورها هم که همیشه دیگران فکر و تصور میکنند، دلگیر یا حتی ترسناک نیست. امروز بیمارستان کمی شلوغ است. در بخش ویزیت، چشم زنان میانسالی را دنبال میکند که با چادرهایی گره زده به تنشان و چشمانی نگران برای دریافت نوبت به سمت صندوق میروند. چند مرد جوان بیرون از سالن پذیرش روی پا نشستهاند و دود سیگار را با نگاهی سرد دنبال میکنند. مردی با موهای جوگندمی، همسر شیک پوشش را تسلا میدهد و سعی دارد او را قانع کند که اینجا محیط امن و بهتری برای فرزندشان خواهد بود.