داستانهای تخیلی بازیگری - داستان
داستانهای تخیلی بازیگری - داستان
کتاب مصور حاضر دربردارنده داستانهای تخیلی برای گروه سنی «ب» است. در این داستان میخوانیم: آرش با پدرش به مغازه اسباب بازی رفت. چشمش به یک توپ زیبا قلقلی افتاد. پدرش توپ را برایش خرید. آرش توپ را محکم بغل کرده بود. وقتی به خانه رسیدند آرش مدت زیادی درحیاط با قلقلی بازی کرد. کمی بعد مادرش او را صدا زد.آرش به خانه رفت و قلقلی در حیاط تنها ماند. حوصلهاش سر رفته بود. پس تصمیم گرفت کمی دوروبرش چرخی بزند.