داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
سعید همچنان رو به من، در تخت بغلی دست چپش را گذاشته زیر سرش. چشمان میشی رنگ و ریزش را دوخته است به من. بر میگردم رو به بالا. تخت صدا میدهد. خیره میشوم به سقف سالن. نور لامپ داخل حیاط از لابهلای کرکرههای فلزی پنجرهها، سقف را خطکشی کرده. مستطیلهای بلند و کشیده تمام سخت را پوشانده است. تختهای دو طبقه در دو ردیف، روبروی هم سراسر سالن را پر کرده است. صدای خروپف قطع نمیشود. هوای اتاق دم کرده است. خطهای مستطیلی باریک کشیده و کوتاه میشوند. حالا سقف پر است از آونگهای ساعت که مدام تکان میخورند. بدون اینکه نگاهم را از سقف بگیرم، میپرسم میدانی بزرگترین لذت از زندگی چیست؟