داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در این داستان «هیرسا» و «شنیتا» دو نوجوان هستند که در انتظار بهار روزهای آخر زمستان را سپری میکنند. هر دوی آنها بیسواد هستند. با این حال هیرسا عاشق فکر کردن و یافتن چیزهای تازه است. در آن روزها ملخها به مزارع مردم «پارتارک» حمله کرده بودند و مردم چیزی برای جشن گرفتن در عید نداشتند... تا اینکه مردی چاق وارد سرزمین آنها میشود؛ در پی اتفاقاتی که رخ میدهد پدران هیرسا و شنیتا متوجه میشوند که عدهای قصد کشتن آنها را دارند و... .