داستانهای اجتماعی داستانهای تربیتی کودکان - بهداشت
داستانهای اجتماعی داستانهای تربیتی کودکان - بهداشت
«مملی» پسر سر به هوا و بازیگوشی بود و به نظافت شخصی خود مانند مسواک زدن و شانه کردن موها اهمیت نمیداد. به خاطر همین تمام مردم شهر مثل نانوا و قصاب از او بیزار بودند. یک روز مملی به دیدن مادربزرگش رفت. مادربزرگ با دیدن سر و وضع کثیف مملی، او را نصیحت کرد، اما مملی به حرفهای مادربزرگ هم اهمیت نمیداد. تا این که خواب خیلی بدی دید و وقتی از خواب پرید، دوباره پیش مادربزرگ رفت و قول داد که دیگر پسر پاکیزه و خوبی باشد. این داستان اخلاقی و آموزنده برای کودکان گروه سنی «ب» تهیه شده است.