داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
دختری برای گشایش در امر ازدواجش نذر کرد که به مدت 40 شب زیارت عاشورا بخواند. بعد از 40 شب خواب عجیبی دید که زندگی او را دگرگون کرد؛ او در خواب دید که پسری به نام «حامی» قصد ازدواج با او را دارد. دختر خوابش را برای چند نفر بازگو کرد که همة آنها به او تعبیر شدن خوابش را وعده دادند، و دایم از خدا طلب خیر میکرد. از سویی حامی دریافت که کسی خواب او را دیده و دلباختهاش شده است، با این که نشانی دختر را پرسوجو کرد هیچ علاقهای برای ازدواج با دختر نشان نداد. هشت سال گذشت ولی از عشق دختر ذرهای کاسته نشد. او بارها سعی کرد که عشق آن مرد مغرور و سختدل را از دلش بیرون کند، اما چندی نمیگذشت که باز احساس میکرد عاشقانه دوستش دارد. در این سالها عذاب و رنج و گریههای عشق را تحمل کرد و از خود و خدا به خاطر این حس و حال شرمنده بود، تا این که لطف خدا شامل حالش شد و در ماه مبارک رمضان سال 1386 بر اثر مطالعة مقالاتی دربارة خداشناسی و انسانشناسی، به تمام عذابها و سوالات بیپاسخش پایان داد و داستان خود را پس از یک سال در این کتاب منتشر کرد.