داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
"مینا" همراه خالۀ پیرش در خانهای در وسط جنگل زندگی میکند. او هر روز برای جمعآوری هیزم به جنگل میرود. مینا در یکی از روزها با رفتن به جنگل متوجه نالۀ پلنگی زخمی میشود و در این حال قسمتی از لباس خود را پاره کرده آن را به پای پلنگ میبندد. چند روز بعد که مینا بار دیگر به جنگل میرود، با خود فکر میکند که باید برای گرم کردن خانه و روشن کردن تنور، هیزم بیشتری جمع کند. به همین منظور با جمعآوری هیزمهای بسیار آن را بر پشت بسته و در این حال متوجه کمک پلنگ به او در محل هیزمها میشود. پلنگ که اکنون به مینا انس گرفته هرشب به نزدیکی خانۀ مینا میآید. اما مردم دهکده که از وجود پلنگ احساس خطر میکنند تصمیم میگیرند که تدبیری بیندیشند. بر این اساس یکی از جوانان دهکده پلنگ را با تیری میکشد. از آن پس مینا که از این حادثه بسیار ناراحت شده از خانه فرار کرده و در جنگل ناپدید میشود.