داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
خانم گل (مادر)، سپیدار (پدر) و ریشسفید (پدربزرگ) هر سه، قاصدک طلایی را برای اولینبار به شهر انسانها بردند. قاصدک طلایی هنگام تماشا متوجۀ زن و مردی شد که بر سر تصاحب دخترشان، نگین، با یکدیگر نزاع میکردند. سرانجام پدر نگین دستش را کشید و به خانه برد. قاصدک طلایی با پدر و مادرش به خانۀ آنها رفت و دریافت قدرت این را دارد که مشکل این خانواده را برطرف کند. بعد از حل شدن مشکل نگین، قاصدک طلایی در دو ماجرای بهزیستی و بم به دلیل نیروی مشکلگشایش، مشکل را حل کرد ولی آن نیرو مرگبار بود و پدر و مادرش به خاطر این که او صدمه نبیند خود را فدا کردند. پس از آن او به شهر خود بازگشت و ازدواج کرد. داستانهای این کتاب از زبان قاصدکی به نام قاصدک طلایی بازگو میشود. او و همراهانش زندگی انسانها را گاهی همچون بچهها و با نگاه ریزبینشان میبینند و با سادگی و معصومیت خاص کودکانه با ماجرا روبهرو میشوند.