داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"محمد" با وجود اختلاف سنی هفتساله، به دختردایی خویش یلدا، علاقمند است و با او به عنوان خواهر کوچکتر رفتار میکند. با گذشت زمان، علاقهی بین این دو روز به روز بیشتر شده اما هر دو همچنان وانمود میکنند که دوستی بین آنها، نوعی دوستی و علاقهی خواهر و برادری است. با قبول شدن محمد در دانشگاه تبریز و دور شدن وی از یلدا، با فاصلهای که بینشان افتاده، سوء تفاهمهایی پیش میآید و دوستی آنها روزبهروز رنگ باخته و کدورتهایی بیمعنی جای آن را میگیرد. محمد در صدد یافتن فرصتی است تا خانوادهاش را برای خواستگاری به منزل دایی بفرستد. اما میاندیشد که پس از بازگشت از سربازی این امر راحتتر صورت میگیرد. در دوران خدمت سربازی او به شدت نگران این است که یلدا منتظر وی نماند. و این مسالهای است که اتفاق میافتد؛ دختر که تصور میکند محمد دیگر علاقهای به وی ندارد به خواستگار خویش جواب مثبت میدهد. و پسرعمه روز جشن ازدواج آنها از موضوع باخبر میشود. او حتی قدرت قدم گذاشتن به منزل دایی را ندارد و از دم در بازمیگردد.