داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
«کوچولو» همراه مادرش به مهدکودک میرفت و وقتی به مهدکودک رسید، نتوانست دست مادرش را رها کند، چون میترسید، وقتی با مربی مهدکودک آشنا شد، بازهم میترسید تا دست مامانش را رها کند. روز بعد خانم «مربی» برای بچهها مسابقه گذاشت. در این مسابقه کوچولو برنده شد و جایزه گرفت، ولی بازهم دلش برای مامانش تنگ شد. امروز کوچولو به مهدکودک نرفته است. ادارة مامان تعطیل است. او تصمیم گرفته یک نقاشی بکشد. کوچولو یاد خانم مربی افتاده است. انگار دلش برای او تنگ شده است. کوچولو دفترش را باز کرده و میخواهد تصویر خانم مربی را با لباس آبی و لبخندی زیبا بکشد. کتاب حاضر برای کودکان گروه سنی «الف و ب» تهیه شده است.