داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
عصر، با بچههای کوچه بازی کردیم. ناگهان یک موش کوچولو از مقابل پایمان رد شد. بچهها با خوشحالی جیغ کشیدند و گفتند: «موش! موش!» وقتی که خوب نگاه کردیم، دیدیم موش دم ندارد! آن وقت بچهها بیشتر جیغ کشیدند و گفتند: «موش دمبریده!» بعد به دنبال موش دویدند. موش بیچاره فرار کرد و با شدت به دیوار خورد. انگار بدنش زخمی شد. اما چون ترسیده بود، فوری از دیوار بالا رفت. آنقدر بالا رفت که به پشتبام رسید. من این را به مادرم گفتم، مادرم خیلی ناراحت شد، دستش را زیر چانهاش گذاشت و مدتی به موش دمبریده فکر کرد. من فکر میکنم مادر مهربانم آرزو میکرد که ای کاش میتوانست مثل قصهها دم موش را برایش بدوزد. این داستانک تحت عنوان «موش دمبریده» به همراه پنج داستانک دیگر در کتاب حاضر فراهم آمده است. عناوین داستانکها عبارتاند از: ماجرای من و دایی؛ درختها هم با خدا حرف میزنند؛ پدربزرگ خیلی خوب؛ باغ قشنگ من؛ و توی حمام ما.