افسانههای عامه
افسانههای عامه
در حکایت «خطر عطر» میخوانیم: روزی دباغی، در حال گذر از بازار عطرفروشی بود که ناگهان بوی دلنشین عطرها به مشامش خورد. او به زمین افتاد و از هوش رفت. مردم و عطرفروشها هرکاری کردند تا با بوی گلاب و عطرهای دیگر او را به هوش آورند، فایدهای نداشت. تا این که برادرش با تکهای از پوست گندیدة حیوانی او را به هوش آورد و بعد هر دو به سرعت از بازار خارج شدند تا مبادا دوباره دباغ از بوی عطرها به زمین بیفتد. مجلد یک از مجموعة چهل حکایت از مثنوی مولوی، مشتمل است بر هشت حکایت برای گروه سنی «ب» و «ج» با عنوانهای همدرد، سه نوبت، پیر و جوان، اشک پهلوان، خطر عطر، دوراندیش، شاعر ماهر، و آهای دزد.