داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
به خواست پدرم برای ادامه تحصیل به انگلیس رفتم. با کمک و تشویق خانواده و اشتیاق خودم تا مرحله دکترا موفق پیش رفته بودم و حالا با گرفتن مدرک دکترا قصد بازگشت به ایران را داشتم. شبی که میخواستم به ایران بازگردم، نامهای ناراحتکننده از دوست صمیمیام، فرخنده، به دستم رسید که پریشانم کرد. بارها و بارها نامه را خواندم و گریه کردم. فرخنده در نامه عنوان کرده بود که به نقطهای رسیده که تمام درهای زندگی به رویش بسته شده و قصد دارد از خانه پدرش فرار کند و برای همیشه رها شود. از من خواسته بود دیگر برایش نامهای ننویسم. وقتی به ایران بازگشتم بعد از دو روز که به دیدار اقوام گذشت، برای یافتن فرخنده یا نشانهای از او به سوی خانه کودکی و نوجوانیهایمان به راه افتادم. من و فرخنده اوقات بسیاری را با هم گذرانده بودیم. به کوچه آشنای کودکیها که رسیدم، پاهایم سست شد و بر پله در ورودی نشستم. وقایع گذشته مانند پرده سینما از مقابل چشمانم میگذشت.