داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سالهای زیادی است در فکر آنم که تمام خوب و بد دوران زندگیام را روی کاغذ بریزم. از این که استارت آن را زدهام، احساس غرور و قدرت میکنم ولی در تعریف و بازگو کردن آن اندکی احساس شرم دارم و از افتضاح زندگیام کم یا زیاد، خدا کند حال دوران شما را بد نکرده باشم و... بچه که بودم، دنیا حال و هوای محدودتری برایم داشت. تمام دغدغههای آن دوران این بود که بزرگ شوم و رها شوم در کوچهها، بازی کنم و دوچرخه سواری کنم و گرگم به هوایی بزنم به بدنم؛ اما بزرگ شدم و گذر زمان خوب و بد عرف را بهم قبولانده، اما آن روزی که گفتند دیگر نمیتوانی در کوچه بازی کنی، همه دنیای کودکی ام در هم ریخت و در جواب این سؤال که پس چرا برادرانم میتوانند در کوچه باشند و من نه؟