داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پدر و مادر "ملیسا" با یکدیگر اختلاف دارند وملیسا در تلاش است تا اختلاف میان آن دو را حل کند، به همین دلیل از دایی خود "مانی" و عمهاش "روجا"، که در اروپا ساکن هستند، درخواست کمک میکند. روجا به تهران میآید؛ اما نمیتواند علت اختلاف میان برادرش "امید" و همسرش "ملیکا" را دریابد. در این میان مانی همهچیز را میداند اما بنا به دلایلی سکوت کرده است. تا این که پس از مدتی روجا و ملیکا متوجه میشوند رامبد در گوشهای دیگر از شهر آپارتمانی دارد که به طور مداوم به آنجا رفتوآمد میکند، آن دو با پرس و جوهای فراوان نشانی خانه را یافته پس از رفتن به آنجا با صحنۀ عجیبی روبهرو میشوند؛ چرا که آن خانه پر از وسایل پزشکی است. روجا و ملیکا که از دیدن این صحنه بسیار متعجب شدهاند به سراغ مانی میروند و از او میخواهند تا حقیقت را به آن دو بگوید، مانی با گفتن حقیقت موجب میشود تا مسیر زندگی رامبد و همسرش تغییر کند.