داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
داستان حاضر، دربارهی کرمی است با نام "ادبنو" که با غلبه بر ترس و تردید به آرزوهایش میرسد. "ادبنو"، بعد از گرفتار شدن در پیله، از خود میپرسد: چرا این جاست؟ و سرنوشتش چه خواهد شد؟ در این زمان فرصت سکوت، نصیب او میشود. با این سکوت فعالی به جواب سوالهای خود میرسد. سپس ندایی درونی مانند شعلهی آتش به او میگوید: آرزو کن. "ادبنو" میگوید: آرزو چیست؟ در این لحظه به آگاهی بزرگتری میرسد که چه "چیزی را پرسیدن" است. ندای درونی به او میگوید، آرزو همان است که میخواهی بشوی و ادبنو میگوید: میخواهم از این پیله بیرون بیایم. شعله میگوید: تو باید جسمت را تغییر دهی و با عبور از ترس و تردید تمام پرواهایت را این جا بگذاری، آن گاه نام تو را "پروا ـ نه" خواهم گذاشت.