داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
داستان درباره پسری به نام «عرفان» است یا به لهجه یزدی مادربزرگش «عرفانُک» که در سال ۱۳۶۰ دایی «موهبتش» را گم میکند، دایی موهبتی که قرار بود در ساعت ۱۳:۶۰ سر قرار با او حاضر شود و کمک کند تا عرفانُک همه چیزهایی را که دوست داشته است را دوباره بیابد، فرفرهاش، رادیوِ ترانزیستوریاش، خانهیزدی مادربزرگش و... . پس از گذشت این همه سال، عرفان هنوز به دنبال همهشان و دایی موهبتش میگردد و خیلی امید دارد که او بالاخره بیاید، سرِ وقت هم بیاید... .