داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
دیگر نه کسی را میدید و نه چیزی میشنید. به در مدرسه رسید زنگ سیاحت بود، بچهها داخل حیاط مدرسه مشغول بازی و تفریح بودند. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. با دو دست از میلههای نرده درب مدرسه گرفت و با چسباندن صورتش از فاصله دو نرده، داخل حیاط را با حسرت نگاه کرد. چشمانش به دنبال ماه عذار در حیاط به گردش درآمد...