داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
گرمای طاقت فرسای تابستان، خستگی روزانهام را بیشتر کرده بود، پاهایم نیرویی برای راه رفتن نداشتند، دیدن درِ چوبی خونه آقاجون ته یک کوچه قدیمی که هر خشت و آجرش یه خاطره را زنده میکرد، انرژی خاصی را به انسان میداد... صدای به هم خوردن کلیدها رو از بچگی دوست داشتم، این چند قدم را هم با همین صدا و آواز برداشتم. کلید را انداختم و در رو باز کردم. هر روز با دیدن این خانه که نمایانگر خاطرات کودکیام است، انرژی میگیرم؛ دقیقاً مثل یک ماهی که فقط با آب جان میگیرد و تازه میشود...