داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
تمنا، دختر بزرگ خانواده تصمیم گرفت با افتتاح رستورانی، شکست موقت خانوادهشان را جبران کند و به خواهر و برادرش درس بقا و دوام بیاموزد. همة اعضای خانواده، مطیع بودند و چارهای جز قبول دستورات او را نداشتند. تیام، برادر تمنا، تصمیم گرفت برای جنگ با نظامیان بعثی عراق راهی جبهه شود، سال پنجم جنگ، تیام در یک عملیات سخت و مرگبار به اتفاق تنی چند از یارانش به دست نظامیان اسیر شد و بعد از آن خبر ناگوارتر دیگری آنها را در شوک غریبی فرو برد. مادر که به همراه پدر به فرانسه رفته بود، مجبور شد بعد از سالها دوری از خانواده، با تابوت پدرشان از فرانسه به ایران عزیمت کند.