داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
آن روز تا عصر، دخترها حسابی باهم وقت گذراندند و صحبت کردند. از گذشتهها، از خاطرات خوب و از شیرینیشان و کلی چیزها... آیشه همش سعی میکرد حال و هوای این روزها را، با صحبت در مورد چیزهای خوب عوض کند. حسابی حواسش به گلچین و گلچهره بود. از کنارشان جم نمیخورد. گلچهره و گلچین حسابی سرحال و شاد شده بودند و دیگر نگاههای مضطربی نداشتند. آن قدر بهشان خوش گذشته بود که گذر زمان را متوجه نشدند. ساعت، نزدیکهای هفت بود. عایشه یک نگاهی به ساعت کرد و گفت: من دیگر باید بروم. دیرم میشود. طبق قرارمان، امشب را من پیش جیران میمانم که گلچین، پرید وسط حرفش و گفت: اما آخه... آیشه ادامه داد... اما و اگر و آخر نداریم. بعد بلند شد که حاضر بشود، گلچین سرش رو پایین انداخته بود و تو فکر بود. یک بیقراری خاصی داشت...