داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«محیا» در کنکور در رشتة مهندسی برق تهران قبول میشود و همانروز به طور اتّفاقی با جوانی به نام «سیاوش آریامنش» آشنا میشود. او با یک نگاه عاشق وی میگردد و در دیدارهای بعدی «سیاوش» نیز دلباختة او میشود. آنها بعد از مدّتی قرار ازدواج میگذارند امّا دو روز مانده به خواستگاری، «سیاوش» با خشم تماس میگیرد و اتمام رابطه را اعلام میکند. محیا مدتها در بهت و حیرت به سر میبرد. مدّتی بعد، «پریسا»، همکلاسی محیا حقایقی را آشکار میکند و دلیل سوء ظن سیاوش نسبت به محیا را عکسهای ساختگی و جلف از محیا اعلام میکند. در آخر اختلاف برطرف میشود و آنها دوباره با یکدیگر آشتی میکنند و به سوی زندگی جدید گام برمیدارند.