داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 کروناویروسها - ایران - داستان
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 کروناویروسها - ایران - داستان
موقع نوشتن نت پروندهها، مدام روی جمله یا کلمههای خیره میماندم. به اتاق رست رفتم. رفتم تا آبی بخورم و گوشیام را هم داخل کمد چک کردم. از پنجره اتاق، به دشت خالی از شوق و ذوق نگریستم. احساس تنهایی بر من شبیخون زد. در آینهی اتاق که نگاه کردم، تنهاییام دو برابر شد. دلم خیلی تنگ بود و دیگر جایی برای کسی در آن باقی نبود. دغدغههایم را به خدا سپردم. دختر جوانی به خاطر ابتلا به کرونا با بهانه ماندگاری بیماری و عود سالیانه آن در بدن مبتلایان، از سوی نامزدش پیام جدایی دریافت کرده بود. از بیوفایی و جفای روزگار، ابر شکوههایش باریدن گرفته بود. برای اشکهایش دستمال گرفتم و به او دلداری و امید میدادم. از غم او پشت دلم شکست. پشت سرش ایستادم تا اشکهایم را نبیند...