داستانهای تخیلی دوستی - داستان انسان و حیوان
داستانهای تخیلی دوستی - داستان انسان و حیوان
در یک جنگل سرسبز و خرم یک کلبه چوبی بود که پیرمرد مهربانی در آن زندگی میکرد. پیرمرد، عاشق حیوانات بود برای همین روزها در جنگل میگشت و اگر حیوانی زخمی پیدا میکرد او را به کلبه میبرد و مداوا میکرد. اگر کسی به کمک احتیاج داشت به او کمک میکرد. اگر شکارچیان برای شکار حیوانات به جنگل میآمدند، حیوانات را خبر میکرد و کمک میکرد که از دست شکارچیان فرار کنند. در جنگل سبز همه حیوانات پیرمرد را دوست داشتند فقط یک عقاب بود که نهتنها او را دوست نداشت بلکه دشمن پیرمرد هم بود و... .