داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
در این داستان تخیلی که برای گروه سنی "ب" نگاشته شده، فرشتهها که هر روز بر سر کودکان ستاره میریختند، پس از چندی یکییکی از روی شهر پرواز کردند و پشت ابرها رفتند. با رفتن فرشتهها کمکم گلها خشکیدند و بچهها نیز دیگر با یکدیگر بازی نکردند. از آن پس دیگر کسی در این شهر لبخند نزد. روزی که آخرین فرشته پرواز کرد تا پشت ابرها برود، چشمش به یکی از فرشتهها افتاد که وسط میدان شهر به خواب عمیقی فرو رفته بود. او آنقدر در آنجا خوابید تا تبدیل به یک فرشتهی سنگی شد. پس از گذشت سالها پسرکی در آن شهر متولد شد. او پس از بزرگ شدن با خود فکر کرد که چرا در شهر کوچک ما کسی نمیخندد؟ و تصمیم گرفت که این سوال را از فرشتهی سنگی بپرسد. فرشته با دیدن پسرک از خواب چندینساله بیدار شد و لبخندی به لب زد. از آن پس تمام مردم شهر خندیند.