داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
در روزگاران قدیم، دو میرزابنویس به نامهای آمیرزا اسدالله و آمیرزا عبدالزکی بودند که کنار در مسجد جامع شهر بزرگی قلم میزدند و کار مردم شهر را راه میانداختند. آنها در یک مکتب بزرگ شده بودند و هوای یکدیگر را داشتند. آمیرزا عبدالزکی بچه نداشت، اما ثروت و مال و منال داشت و با بزرگان نشست و برخاست میکرد. آمیرزا اسدالله یک پسر و یک دختر داشت و بودن با آنها را به نشست و برخاست با بزرگان ترجیح میداد. روزی آمیرزا اسدالله برای نوشتن وصیتنامة حاج عبدالغنی رفته بود که تمام زنهای صیغهای و عقدیش چشم به مال او داشتند و حاکم و داروغه دست روی اموال او گذاشته بودند. یک هفته بعد از نوشتن وصیتنامه، حاج عبدالغنی از دنیا رفت و حاکم و داروغه برای بردن اموال او رفتند، اما خط و مهر با اعتبار میرزا اسدالله را پای وصیتنامه دیدند و ناکام ماندند. کلانتر محل به شکایت داروغه و حاکم نزد میزانالشریعه فرستاده شد و از او خواست که آمیرزا اسدالله را به جرم دخالت در کار دیوان شرع، در وسط بازار شلاق بزنند. میزانالشریعه، امامجمعة شهر و حاکم شرع که نقدا خمس و زکات حاجعبدالغنی را از دست داده بود و دلش نمیخواست از موال آمیرزا اسدالله محروم بماند، شکایت را پس گرفت و کلانتر را نیز راضی کرد. نون و القلم اثر جلال آل احمد است که در این کتاب در قالب داستانهایی از زندگی دو میرزابنویس شرایط اجتماعی و سیاسی آن زمان را به تصویر کشیده است.