داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
مرد تنها در تاریکی شب مانند گرگ بی خانمانی بود که میان برف، در زمستانی سخت گرفتار شده باشد. سرمای شدید این سرزمین به قدری زیاد بود که ناخنهای او را هم میسوزاند. مرد در تاریکی مطلق و در زیر آسمانی که ابروهایش هر لحظه آماده بارش برف بر روی زمین بودند، قدم بر میداشت. سعی میکرد در راه توقف نکند. اگر استراحت میکرد شاید دیگر حرکت برایش غیر ممکن میشد. رمق راه رفتن نداشت و از شدت خستگی، نزدیک بود به زمین بیفتد. با زحمت بدن خود را به بالای تپهای پوشیده از برف رساند. ناگهان از درد زخمهای بدنش به زانو درآمد.