داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در این داستان، نوجوانی با نام "یاشار" پس از سالها انتظار برای دیدن عمو رحمان و پسر بیمارش قاسم، که قرار است برای مداوا به تهران بیایند، متوجه میشود که آنها در مسیر تهران ـ تبریز تصادف کردهاند. عدم مراجعهی عمو و پسرش، یاشار و پدر را بر آن میدارد که پس از سالها به دیدن آنها بروند. اما آنها ناامید از یافتن عمو و قاسم راهی تهران میشوند، پس از عزیمت به تهران، یاشار با موتور سیکلتی تصادف کرده، چندروزی در بیمارستان بستری میشود. او در طول مدتی که در بیمارستان بستری گردیده با جوانی نقاش آشنا میشود. تصویر جوانی که از لبهی پرتگاه در حال سقوط است و پیرمردی که فقط میتواند آن طرف پرتگاه، مرگ جوان را به نظاره بنشیند، آخرین تابلویی است که جوان نقاش قبل از مرگ خود به تصویر میکشد و آن را به یاشار هدیه میدهد. یاشار از مشاهدهی این تابلو به رازهایی پی میبرد و...