داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"مرد پیشگو" پیش از ظهری با برگ سبزی در دست به قبیلهای وارد شد که مردمش سالها چشمانتظاری را پیشهی خویش کرده بودند. مردم گرد وی حلقه زده و هریک سوالی از او کرده و پاسخی شنیدند. برای پیشگو فرقی نداشت مخاطب زن است یا مرد، پیر است یا کودک، فیلبان است یا کفترباز، حکیم است یا کشیش... پیشگو حقیقت وجودی هر سوال را درک میکرد و پیام آن را دریافت میکرد و پاسخ میگفت. او مادر خویش را نیز در بین جمعیت یافت و در برابر اشکهای وی حکایت سفر خویش را برای همگان بازگفت. آنگاه که تمام آنچه گفتنی بود گفته شد و شنیدنیها شنیده، پیشگو سخن خویش را اینگونه پایان داد که: "در تالاب، تالابهایی که نیلوفرها در آن متولد میشوند، متولد شدهام، نه یک بار که بارها. مادرم خوب میداند. من و تبار من که پس از این در تاریخ این قبیله ذکر خواهد شد، به شقایقها عشق میورزیم و نشان خانههای آنها را میدانیم، آنها نیز نشان ما را میدانند. همه میتوانند ببینند!" اهالی قبیله نگریستند، و دیدند شقایقهایی سرخرنگ، لباسها و اسب پیشگو را فرا گرفته است. او راست میگفت. آنگاه پیشگو راه خویش را از سرگرفت و از دهکدهی هستی و قبیلهی انسان گذشت، تا روزی بازآید و در این میعادگاه حضور یابد.