داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در داستان حاضر، سرگذشت پسری به نام ((سامان)) روایت میشود که یگانه فرزند خانوادهای متمکن است .او اینک پس از سالها دوری از وطن به جمع خانواده پیوسته است .پدر او مردی است میان سال که پس از مرگ همسرش با زنی جوان به نام ((مهناز)) ازدواج کرده است .او به خاطر ورود سامان به ایران و اتمام تحصیلات دانشگاهیاش جشنی باشکوه بر پا میکند .سامان در میان میهمانان احساس تنهایی میکند ;از این رو، سالن راترک کرده وارد باغ میشود .او در آن جا ((ساحره)) دختر باغبانشان را میبیند .آن دو که در دوران کودکی هم بازی یکدیگر بودهاند از دیدن هم خوشحال شده، خاطرات گذشته خود را به یاد میآورند .مهناز از صمیمت بین آنها ناراحت میشود و از سامان میخواهد که به جمع میهمانان بپیوندد .پس از آن، دوستی میان سامان و ساحره همچنان ادامه مییابد و ....