داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
همیشه نیایشگاه من همین بلندیها بوده است. از این کوههای سر به فلک کشیده میتوانم همهی هستی را ببینم و آن را ستایش کنم و نیازی به دولا راست شدن در مقابل یک بت را نداشته باشم. جرم پدرانم از روزی آغاز شد که چهار دست و پا روی زمین راه میرفتند، اما فکری عجیب به ذهنشان رسید و تمام قد روی دوپای خود راست قامت ایستادند؛ دستانشان آزاد گشت و نگرششان به هستی، تغییر کرد و دیگر بار، سر بر جلوی هیچ بتی خم نکردند.