داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
در زمانهای قدیم گربهای زندگی میکرد که به موشها علاقمند بود. و بر خلاف دیگر گربهها نمیخواست آنها را بخورد. روزی این گربه به شهر موشها رفته و به رئیس آنها گفت: که میخواهد با آنها دوست شود. رئیس موشها برای امتحان گربه و دوستیاش به یکی از موشها گفت که یک هفته با وی زندگی کند تا اگر گربه خطایی نداشت او را به دوستی بپذیرند. موش و گربه زندگییشان را آغاز کردند. آنها با آرامش زندگی میکردند تا این که روزی هنگام بازی گربه بر روی موش افتاد. موش به گربه گفت: تو بزرگ هستی، وقتی روی من میافتی من نمیتوانم تحمل کنم؛ تو کوچک میشوی؟ گربه برای اثبات دوستیاش دم خود را برید و پشمهایش را چید، ولی کوچک نشد. بنابراین تصمیم گرفتند تا موش را بزرگ کنند. برای این کار پشمهای گربه را به بدن موش چسباندند ولی او بزرگ نشد. پس از این بار تصمیم گرفتند تا او را کشیده تا بزرگ شود دراین زمان سر موش از بدنش جدا شد. گربه گریهکنان نزد رئیس موشها بازگشته و ماجرا را بازگو کرد. او گفت که ما نمیتوانیم با یکدیگر دوستی داشته باشیم.