داستانهای تخیلی طنز فارسی
داستانهای تخیلی طنز فارسی
کلاغهای بلوار ساعت، دو دسته بودند: قشنگها و مشنگها که از یکدیگر بیزار بودند. مشنگها بر روی درختهای بید مجنون و قشنگها بر روی تیر چراغ برق و آنتنهای تلویزیون لانه داشتند. یک روز یکی از کلاغها از طریق سیم تلفنی که از آنجا میگذشت، شنید که آنفولانزای مرغی شایع شده است. تمام تلفنها، آنتنها و ماهوارهها داشتند به هم خبر میدادند که تا دیر نشده باید نسل تمام پرندهها را از بلوار پاک کنند. قشنگ ها و مشنگها با شنیدن این خبر هریک به طور جداگانه جلسهای سری تشکیل دادند تا چارهای بیندیشند؛ چارهای که باعث شد هیچ کلاغی در آنجا باقی نماند.