داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مادرم توی آشپزخانه غذا درست میکرد، خواهرم هم که توی اتاقش لایو میگرفت، منم طبق معمول دنبال کار میگشتم. یک ساعت گذشت و من بعد از 100 تا تماس تلفنی، آخر توانستم یه جایی رو پیدا کنم که به من احتیاج داشته باشند. با خوشحالی شروع کردم به رقصیدن. مثل آدمهای دیوانه قر میدادم. چند لحظه که گذشت، خواهرم سرزده اومد توی اتاق و من رو توی حالت رقصیدن دید. خشکش زده بود. من وقتی فهمیدم اون من رو دیده، سریع خودم رو جمع و جور کردم و طوری رفتار کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.