داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«مينا» زير سايه درخت گردو نشسته بود و زيرچشمي به «ننه خاتون» كه هول هولكي بقچهاش را ميبست تا با مينيبوس «هاشم آقا» براي رختشويي در خانه يكي از اهالي شهر برود، نگاه ميكرد. «احمد»، پسر ننه خاتون از كلفتي او ناراضي بود براي همين با او دعوا كرده بود تا به شهر نرود. ننه خاتون بياعتنا به خواست احمد به شهر ميرود. «نازي» همسايه ننه خاتون كه احمد را پسري شريف ميداند تصميم دارد تا با ترفندهاي مختلف نظر او را براي ازدواج با دخترش جلب كند. از اينرو به او پيشنهاد ميدهد تا در نبود خاتون، مينا به خانه آنها برود اما احمد نميپذيرد و ... .