داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
مادربزرگ «حسنی» آن روز آش نذری داشت و از حسنی درخواست کرد تا به زیرزمین برود و آبکشها را بیاورد. حسنی در زیرزمین چشمش به یک چراغ نفتی افتاد و با کنجکاوی آن را نزد مادربزرگ برد. مادربزرگ هم برای حسنی تعریف کرد که چگونه در روزگاران قدیم هنگامی که از ده «بیبیخاتون» برمیگشتند آن چراغ نفتی آنها را از سرما و همچنین گرگها نجات داده است. این کتاب برای کودکان گروه سنی «ب» به چاپ رسیده است.