داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
یک روز سرد زمستانی من یک آدم برفی ساختم، اما روز بعد که به سراغش رفتم مثل اولش نبود و انگار کمی کوچکتر شده بود. نمیدانم آدمبرفیها در شب چه میکنند؛ شاید همة آنها به پارک میروند و دور هم جمع میشوند و اسکیت بازی میکنند، و بعد از آن مادرشان برای آنها شیر کاکائوی یخی میریزد، سپس آدم برفیها شروع به سورتمهسواری میکنند و این بزرگترین لذت برای آنهاست. بالاخره آنها خسته میشوند و خوابآلود وسایلهایشان را جمع میکنند و هرکس به خانهاش بازمیگردد. پس اینگونه است که آدم برفی شما روز بعد کمی عجیب به نظر میرسد.