داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
دو سال از آن روزی که به کوچه پر از ریسههای رنگی شد و بوی قیمهی عروسی در خانه پیچید و نی انبان تا صبح بندری زد و مادر تا صبح گریه کرد و ملیحه عروس شده گذشت! در این دو سال دو بار ملیحه را دیدم. لاغرتر و کشیدهتر از قبل با همان دستهای باریک و موهای حنا بسته و لبخند آرام. تنها چیزی که در ملیحهِ تکان خورده بود، چشمهایش بود...