داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
توی مینی بوس نشستهام و از پشت شیشههای غبارگرفتهی آن، بیرون را نگاه میکنم. تنها نیستم. ۴ نفریم و هرکدام ما، از یک شهر و استان دیگر. چند روز قبل در همدان یک دوره کوتاه آموزشی برایم گذاشته بودند. بعد از پایان دوره گفتند: باید در اولین فرصت خودتان را به روستاهای محل خدمتتان برسانید. مینیبوس علاوه بر ما، مسافران دیگری هم دارد. آسمان ابری است. هر قدر جلوتر میرویم، بر سیاهی و میزان ابرها افزوده میشود. راننده میگوید دیروز و پریروز باران به شدت میبارید. بیشتر جادههای روستایی زیر آب رفته بود.