داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پسر مغرور و خودخواهی که بر اثر تربیت نادرست خانواده کاملا از راه به در شده و همه را از خود میرنجاند، در این مسیر آنقدر پیش رفته که حتی احترام پدر و مادر خویش را نیز نگاه نداشته و نسبت به آن دو هم بیاحترامی میکند. او که بارها به خاطر کارهای خلافش همه را به دردسر انداخته و خانواده را دچار مشکل کرده هرگز زیربار این مساله که ممکن است روزی دچار عاق والدین شده و به نفرین پدر گرفتار آید نرفته و بی محابا پیش میتازد. تا این که روزی خانواده قصد اسبابکشی به مکان دیگری را داشته و پسر با خیرهسری خاص خویش ماشین خراب و ناکارآمدی را کرایه کرده و به همین دلیل بسیاری از وسایل را برجا میگذارد. پدر که به سختی دل شکسته شده او را نفرین میکند و از خدا میخواهد تا به وی نشان دهد که شکستن دل پدر پیر چقدر میتواند بد باشد. نفرین پدر به زودی درگیر میشود و پسر جوان و راننده که شخصی چون خود او بوده آنقدر درگیر مشکل و خطر میشوند که راه دو روزه را در یک هفته میپیمایند، اما بالاخره متنبه و آگاه شده به مقصد رسیده و از پیرمرد عذرخواهی میکنند.