افسانههای پریان - آلمان افسانههای پریان - ادبیات کودکان و نوجوانان
افسانههای پریان - آلمان افسانههای پریان - ادبیات کودکان و نوجوانان
یکی بود یکی نبود. مردی بود که سالها پیش همسرش را از دست داده بود و یک دختر داشت که با دختر همسایه دوست بود. مادر دختر همسایه با نیرنگ و فریب دخترک، با پدرش ازدواج کرد. روزی زن بدجنس به دخترک لباس کاغذی پوشاند و از او خواست که برایش توتفرنگی بیاورد. دخترک بیچاره به جنگل رفت و سه کوتوله را دید، از آنها کمک خواست. سه کوتوله وقتی دیدند که دخترک چه قلب مهربانی دارد برای او سه آرزو کردند. دخترک وقتی به خانه بازگشت تا میخواست حرف بزند از دهانش طلا بیرون میریخت. او هر روز زیبا و زیباتر میشد تا این که نامادری بدجنس او از او خواست که یخ رودخانه را بشکند و کلافهای رنگشده را داخل آن بشوید. در آن هنگام بود که شاهزاده دخترک را دید و او را به قصر خود برد و با او ازدواج کرد. وقتی نامادریاش از او باخبر شد، نیرنگ تازهای در پیش گرفت، اما بازهم شکست خورد و به بدترین شکل ممکن مجازات شد و شاهزاده و طلا همراه کودکانشان سالهای سال در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کردند. کتاب حاضر دربرگیرندة داستانهای کوتاهی به صورت افسانه است. کلبة جادو؛ جان وفادار؛ دختر موطلایی و چاه جادو از جمله داستانهای این مجموعه است.