داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"کامران" به رغم میل خانوادهاش تصمیم دارد با دختری به نام "فرناز" ازدواج کند "ایرج" ـ پدر کامران ـ در نهایت به او پیشنهاد میکند که اگر 6 ماه نزد وی کار کرده و پولی پسانداز کند به خواستگاری دختر مورد علاقهاش میرود. کامران از صبح روز بعد به دفتر پدر رفته و در آنجا مشغول به کار میشود. پس از مدتی کامران، فرناز را به خواستهی مادر به خانه دعوت میکند تا زمینهی آشناییشان فراهم شود. "پریوش"، مادر کامران، در هنگام دیدار با فرناز متوجهی اختلاف خانوادهها شده و در نهایت طی بحثی با فرناز مخالفت خویش را اعلام میکند. این امر باعث ایجاد ناراحتی میان کامران و خانواده میگردد. پس از چندی "کامبیز" که در اتریش زندگی میکند، برای دیدار با خانواده به ایران بازمیگردد. وی بادیدن فرناز در شرکتی که حالا کامران نیز در آنجا کار میکند متوجهی موارد مشکوکی میشود. کامران به هنگام بازگشت کامبیز به وین با طرح این که پشیمان شده و نیاز به تنهایی دارد با وی همراه میشود، ولی فرناز در وین به وی ملحق شده با این تصمیم که هر دو به آلمان بروند. کامران به هنگام خروج از فرودگاه وین توسط ماموران بازداشت و متوجه میشود که آشنایی فرناز با وی از طریق اینترنت و وعدههای خواستگاری و ازدواج تنها نقشهای از طرف باندی سازماندهی شده برای خارج کردن مواد مخدر بوده است. وی ضمن همکاری با پلیس و اثبات بیگناهی خویش به آغوش خانواده بازمیگردد.