افسانهها و قصههای ایرانی
افسانهها و قصههای ایرانی
در افسانه «گرگی به بیشه» پیرمرد در یک روز بهاری با الاغ و خورجینش برای جمع کردن چوب به جنگل رفت. او گرگی را دید که با تیشه موهای تنش را میکند. گرگ به پیرمرد قول داد که اگر این ماجرا را به زنهای خود نگوید هرشب یک دنبة گوسفند از پنجره برایش خواهد انداخت. پیرمرد چهار روز به قول خود عمل کرد، اما روز پنجم با اصرار زنهایش «حلیمه» و «سلیمه» حکایت گرگ را گفت و آنها به گرگ خندیدند. گرگ از این عمل پیرمرد غمگین شد و تصمیم گرفت تلافی کند. روزی که پیرمرد به جنگل آمد، گرگ او را دید و تهدیدش کرد، اما در این هنگام پیرمرد به گرگ گفت که نقارة پادشاه گم شده و سگهای پادشاه دنبال گرگی مثل او میگردند. گرگ ترسید و پیرمرد با این نقشه گرگ را در جوالدوز خود به خانه برد و به زنهای خود دستور آماده کردن آبجوشی را داد تا گرگ را تنبیه کند، سپس او را داخل گودالی بیرون روستا انداخت، اما گرگ باز هم در پی فرصتی برای تلافی بود. کتاب حاضر مشتمل بر مجموعة افسانههایی با عناوین میمون کجا بخوابد؟ دواشی، چهار درویش، ننهعابدین، مریم زنارباف، گربة طلا، سبزقبا، آخیش و... است.