داستانهای فارسی - قرن 14 داستانهای مذهبی - قرن 14 محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق. - داستان
داستانهای فارسی - قرن 14 داستانهای مذهبی - قرن 14 محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق. - داستان
محمد (ص)، از پس خوابی کوتاه، سر از زمین ماسهای غار حرا برگرفت. هوا خنکایی لرزآور داشت. شب، گویی به نیمۀ خود رسیده بود. سر سوی بیرون چرخاند: هلال لاغر ماه، نور کمجان خود را بر کوههای حرا و دشت گستردۀ جنوبی افشانده بود. مکه، طبیعت پیرامون آن و جهان در خوابی ژرف غرقه بودند. سکوتی سنگین و غریب، هستی را یکسره در خود فرو پیچیده بود. او، پیشتر نیز نیمۀ شعبان را با بیداری سپری ساخته بود، اما، آن مایۀ سکوت و آرامش را، هرگز نه شنیده بود و نه احساس کرده بود... پس، ناگاه، در آسمان، نوری غریب آشکار شد و تمام افق نگاه او را پرساخت. او، ترسان، در جسم و جان خود، جنبشی احساس کرد: لرزشی در تن، دوار در سر تا مرز سرگیجه، فشار، افسردگی تن و روح. پس از آن، شست و شوی روح در مایعی لطیف از جنس نور بود. گویی زایشی دوباره، زندگیای نو، دیگر شدن جنس جان، آنگاه حس سبکبالی و زلال و شفاف شدن داشت. نور از او خواست بخواند، بارها، و او خواند. نور رفت. خواست تا از جای برخیزد، در زانوانش نایی نمانده بود. در همان حال پیشانی بر زمین نهاد و صدایش به گریه بلند شد.