داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
شهر زیر باران گلوله میلرزید، نفسهایش به شماره افتاده بود و هر لحظه در سراشیبی سقوط دست و پا میزد. لر، عرب و دزفولی هراسان در هم میلولیدند. صدای انفجار و جیغزنان و کودکان، فضای شهر را از خوف و خطر آکنده بود. اطراف حرم دانیال خلوت بود. گداهای افلیج چابکتر از همه میدویدند. دودی غلیظ که از تنها پمپ بنزین شهر به هوا بر میخاست؛ چون اژدهایی در آسمان شهر میچرخید و لهیب سوزانش ها چند صد متر زبانه میکشید.